دیدبان آزار

از سنت‌های سوگواری در کردستان تا سوگ نافرمان پس از انقلاب ژینا و دی‌ماه 1404

سوگ نافرمان؛ بدنِ زخمی، نافرمانیِ آیینی، تصویرِ ناتمام

نویسنده: شیلان برهانی

«این نوشتار در فاصله امن نوشته نشده است.»

سوگ را نمی‌توان تنها به‌مثابه یک آیین فرهنگی یا واکنشی عاطفی به مرگ فهمید. سوگ، پیش از هر چیز، تجربه‌ای انسانی است که در آن اندوه، خشم، ناباوری و میل به ادامه پیوند با مردگان درهم تنیده می‌شوند. این تجربه، هرچند در قالب‌های فرهنگی مختلف بروز می یابد، اما ذاتاً خط‌کشی‌پذیر، منظم و قابل‌کنترل نیست. در بسیاری از جوامع، به ویژه جوامعی که قدرت سیاسی و دینی می‌کوشد مرگ را معنا و مدیریت کند، سوگ به میدان منازعه بدل می‌شود. رقص در سوگ، در چنین بستری، نه انکار مرگ است و نه زیباسازی آن؛ بلکه تلاشی است برای زیستن با زخمی که بسته نمی‌شود.

 

پیشینه‌ آیینی: سوگ، بدن و حافظه جمعی

در کردستان، آیین‌هایی چون چَمَری نمونه‌ای روشن از سوگواری بدنی و جمعی‌اند. چَمَری که اغلب در خاکسپاری جوانان اجرا می‌شود، با ریتم سنگین دهل و حرکت هماهنگ اما فرسوده‌ بدن‌ها، فقدان را به تجربه‌ای دیداری–شنیداری بدل می‌کند. این رقص، نه برای تسلی، بلکه برای حمل کردن وزن مرگ است؛ گویی بدن‌های زنده، بار فقدان را به دوش می‌کشند تا مرده از حافظه‌ جمعی حذف نشود. در این آیین، بدن به جای آن‌که اندوه را فرو بنشاند، آن را آشکار و مداوم می‌کندچنین سنتی را می‌توان شکلی از آرشیو زنده دانست؛ آرشیوی که نه در متن و تصویر ثابت، بلکه در تکرار حرکت و ریتم حفظ می‌شود. حافظه در اینجا نه نوشتاری است و نه صرفاً روایی، بلکه بدنی است؛ حافظه‌ای که از نسلی به نسل دیگر، از طریق حرکت منتقل می‌شود. بدنِ سوگوار، به حامل تاریخ بدل می‌شود.

این شیوه‌ سوگواری محدود به کردستان نیست. در میان گریلاهای کرد نیز، آیین‌های سوگ برای همرزمان از دست‌رفته اغلب با آواز، حرکت جمعی و مناسک بدنی همراه است. در این فضاها، سوگ هم‌زمان حامل اندوه و خشم است؛ خشم نسبت به شرایطی که مرگ را به امری روزمره بدل کرده است. این مناسک، نه صرفاً یادآوری فقدان، بلکه تلاشی برای ادامه‌ زیستن در دل خشونتی دائمی‌اند؛ شکلی از مواجهه‌ بدنی با مرگی که پایان نیافته است.

در دیگر فرهنگ‌های ایرانی نیز می‌توان نشانه‌هایی از سوگ فعال و غیرساکن یافت: در جنوب ایران، آیین‌های عزاداری با حرکت‌های ریتمیک و جمعی همراه‌اند. در میان لرها و بختیاری‌ها، آوازهای سوگ روایت‌گر زندگی و مرگ‌اند. و در برخی مناطق ترک‌نشین، موسیقی و حرکت بخشی جدایی‌ناپذیر از مناسک فقدان است. این تنوع نشان می‌دهد که سکون، هرگز تنها پاسخ ممکن به فقدان نبوده است و سوگ، پیش از آن‌که تابع نسخه‌ای رسمی یا نهادی باشد، پاسخی انسانی به مرگ است که فرهنگ تنها شکل بیرونی آن را می‌سازد. در سطح جهانی نیز، از آیین‌های مرگ در آفریقای غربی و بالکان تا مراسم تدفین در آمریکای لاتین، بدن و حرکت نقشی محوری در سوگواری دارند. وجه مشترک بسیاری از این سنت‌ها، امتناع از تقلیل مرگ به سکوت، انزوا و فراموشی است؛ امتناعی که بدن را به عرصه‌ اصلی مواجهه با فقدان بدل می‌کند.

 

سوگ، عاطفه و نافرمانی از نظم مسلط

از منظر روانشناسی، سوگ فرآیندی خطی و آرام نیست. فقدان می‌تواند به خشم، بی‌قراری، اضطراب و فروپاشیِ معنا منجر شود. بسیاری از نظام‌های سیاسی و دینی می‌کوشند این ابعاد «نامطلوب» سوگ را مهار کنند و آن را به شکلی قابل‌پیشبینی، اخلاقی و بی‌خطر درآورند. در ایران، نظم مسلط سوگ -به‌ویژه در چارچوب حکومت دینی- سوگواری را به آیین‌هایی مشخص، روایت‌هایی رسمی و بدن‌هایی مطیع محدود می‌کند. دین و حکومت، مرگ را معنا می‌کنند، برای آن زبان می‌سازند و حتی شکل عزاداری را تعیین می‌کنند. در این چارچوب، بدن سوگوار باید ساکن، منضبط و تابع باشد.

رقص در سوگ، دقیقاً در برابر این نظم می‌ایستد. این رقص، نه‌تنها نافرمانی فرهنگی، بلکه نوعی امتناع الهیاتی است: امتناع از پذیرش قرائت رسمی دین از مرگ، رنج و رستگاری. بدنِ در حال حرکت، از تبدیل‌شدن به ابزار بازتولید ایدئولوژی مرگ سر باز می‌زند. حتی زمانی که سوگواران نامی برای این نافرمانی ندارند، بدن‌ها همچنان حرکت می‌کنند.

 

انقلاب ژینا، دی‌ماه ۱۴۰۴ و زخمِ سراسریِ سوگ نافرمان

انقلاب ژینا نقطه‌ای تعیین‌کننده در تاریخ معاصر سوگ در ایران بود؛ لحظه‌ای که مرگ از حاشیه به متن زندگی اجتماعی آمد و امکان سوگواریِ «عادی» را از بین برد. از همان آغاز، شیوه‌های عزاداری در کردستان—از جمله رقص، حرکت جمعی و حضور بدنی در مراسم یادبود—نقشی تعیین‌کننده در شکل‌گیری زبان جدیدی از سوگ ایفا کردند. اما آنچه در دی‌ماه ۱۴۰۴ رخ داد، این زبان را از یک تجربه‌ منطقه‌ای به پدیده‌ای سراسری بدل کرد.

در دی‌ماه ۱۴۰۴، با تداوم خشونت، سرکوب و کشتار در شهرهای مختلف ایران، الگوهای تازه‌ای از عزاداری در فضاهای عمومی و نیمه‌عمومی شکل گرفت. در بسیاری از شهرهایی که کشته داده بودند—از مناطق کردنشین تا شهرهای مرکزی، جنوبی و شرقی—بدن‌های سوگوار دیگر به سکوت رضایت ندادند. رقص، حرکت جمعی، ایستادن‌های طولانی، راه رفتن‌های آیینی و مناسک بدنیِ غیررسمی، به بخشی از مراسم یادبود بدل شدند. در این مقطع، سوگ نافرمان دیگر صرفاً واکنشی به یک واقعه یا یک نام نبود؛ بلکه پاسخی جمعی به انباشت فقدان شد. خانواده‌ها نه فقط عزیزان‌شان، بلکه احساس امنیت، آینده و حتی امکان سوگواری امن را از دست داده بودند. این فقدان چند لایه، زخمی ایجاد کرد که نه قابل بسته‌شدن بود و نه قابل‌مهار. رقص در این عزاداری‌ها، برخلاف خوانش‌های ساده‌انگارانه، نه نشانه تاب‌آوری قهرمانانه بود و نه تلاشی برای «زیباسازی» مرگ. این حرکت‌ها اغلب از دل خشم، بهت و ناتوانی از سوگواری کلاسیک برمی آمدند. بدن‌هایی که می رقصیدند، بدن‌هایی زخمی و خسته بودند؛ بدن‌هایی که دیگر نمی‌توانستند فقط بگریند یا در سکوت بایستند.

دی‌ماه ۱۴۰۴ نشان داد که این شکل از سوگواری، در حال تبدیل‌شدن به یک زبان مشترک سوگ در ایران است. زبانی که از تجربه‌ کردستان آغاز شد، اما در مواجهه با مرگ‌های پی‌درپی، توسط دیگر بدن‌ها و دیگر جغرافیاها بازآفرینی شد. این انتقال، نه تقلید آیینی، بلکه نوعی همدلی بدنی بود: پاسخی انسانی به زخمی که دیگر محلی نبود. از منظر سیاسی، سوگ نافرمان در این مقطع به شکلی از امتناع جمعی بدل شد: امتناع از عادی‌سازی مرگ، امتناع از پذیرش روایت رسمی، و امتناع از تبدیل عزیزان از‌دست‌رفته به عدد و آمار. بدن‌های در حال حرکت اعلام می‌کردند که این فقدان هنوز زنده است و هنوز مطالبه دارد.

از منظر روانشناسی جمعی، می‌توان گفت که سوگِ نافرمان پاسخی است به فروپاشی امکان سوگواری امن. زمانی که گریه، گردهمایی یا حتی نامبردن از مردگان با خطر همراه می شود، بدن راههای دیگری برای بیان اندوه پیدا می‌کند. رقص در این شرایط، نه انتخابی آگاهانه، بلکه ضرورتی روانی است؛ راهی برای تخلیه خشمی که اگر بی‌صدا بماند، به فرسودگی یا فروپاشی منجر می‌شود. در دی‌ماه ۱۴۰۴، این حقیقت بیش از هر زمان دیگری آشکار شد: سوگ در ایران دیگر فقط یک مراسم نیست، یک وضعیت است. وضعیتی که در آن بدن‌ها، با تمام آسیب‌پذیری و خشم‌شان، هنوز حرکت می‌کنند تا نشان دهند که مرگ، هرچند تحمیل‌ شده، اما هنوز به پایان نرسیده است.

 

 

 

تصویر در دل سوگ زنده: دیدن، تکرار و ناتوانی از فاصله

در مواجهه با سوگ نافرمان، به‌ویژه در بستر انقلاب ژینا و رخدادهای دی‌ماه ۱۴۰۴، تصویر در وضعیتی بحرانی قرار می‌گیرد. ما هنوز با واقعه‌ای «تمام‌شده» مواجه نیستیم؛ مرگ‌ها ادامه دارند، سوگ در جریان است، و بدن‌ها هنوز در وضعیت اضطرار به سر می‌برند. تصویرهای برآمده از چنین شرایطی، نه محصول تأمل، بلکه اغلب حاصل شوک، اضطرار و ناگزیری ثبت است. این تصاویر اغلب ناپایدار، لرزان، ناقص و از نظر بصری نامنظم‌اند. قاب‌ها کج‌اند، صداها قطع می‌شوند، و بدن‌ها گاه از تصویر بیرون می‌زنند. این بی‌نظمی نه نقص تکنیکی، بلکه نشانه‌ای از وضعیتی است که در آن هنوز امکان فاصله‌گذاری وجود ندارد.

از منظر روانشناسی، این تصاویر در وضعیت تعلیق عمل می‌کنند. آنها نه به سوگ پایان می‌دهند و نه امکان کاتارسیس فراهم می‌کنند. برعکس، تماشای مکررشان می‌تواند احساس بازگشت مداوم به زخم را ایجاد کند. تصویر، به‌جای آنکه خاطره بسازد، ما را در اکنونِ دردناک نگه‌می‌دارد. اینجاست که تصویر، برخلاف کارکرد معمول آرشیوی‌اش، از تثبیت معنا ناتوان می‌شود. در این وضعیت، «دیدن» خود به کنشی دشوار و اخلاقی بدل می‌شود. تماشاگر نه می‌تواند کاملاً هم‌درد بماند و نه قادر است فاصله‌ امن بگیرد. تصویرِ سوگ نافرمان، بیننده را در موقعیتی ناپایدار قرار می‌دهد: نه مصرف‌کنندگی رنج، نه ناظرِ بی‌طرف. این تصاویر، به‌جای آنکه روایت بسازند، اختلال ایجاد می‌کنند.

از منظر اجتماعی–سیاسی، گردش این تصاویر نیز واجد اهمیت است. آن‌ها اغلب خارج از رسانه‌های رسمی، در شبکه‌های غیرمتمرکز و شخصی پخش می‌شوند. این تصاویر نه برای ماندگاری، بلکه برای شهادت آنی ثبت و منتشر می‌شوند. در نتیجه، تصویر دیگر ابزار آرشیو قدرت نیست؛ بلکه نشانه‌ای از حضور بدن‌هایی است که نمی‌خواهند مرگ‌شان بیصدا بگذرد. در شرایطی که هنوز در دل واقعه‌ایم، شاید مهم‌ترین کار تصویر نه «بیان» بلکه ناتوانی از بیان کامل باشد. این ناتوانی، خود، بخشی از حقیقت سوگ است. تصویر در سوگ نافرمان، نه میخواهد مرگ را معنا کند و نه آن را آرام سازد؛ بلکه نشان می‌دهد که معنا هنوز فرونپاشیده و سوگ هنوز زنده است. اینجا، حق ناتمام ماندن سوگ آشکار می‌شود.

 

 

ایستادن در سوگِ ناتمام

رقص در سوگ—در کردستان، در دیگر جغرافیاهای ایران، و در بستر انقلاب ژینا و رخدادهای دی‌ماه ۱۴۰۴—نه یک پدیده‌ واحد است و نه حامل معنایی ثابت. این سوگواری، همزمان آیین است و فوران عاطفه؛ هم کنش سیاسی است و واکنشی انسانی؛ هم نافرمانی از نظم قدرت است و تلاشی غریزی برای دوام آوردن در برابر فقدان. آن‌چه این شکل از سوگ را متمایز می‌کند، نه صرفاً حرکت بدن، بلکه امتناع آن از بسته شدن است. سوگ نافرمان نه می‌خواهد آرام شود، نه می‌پذیرد که به روایت رسمی، آیین دینیِ مسلط، یا تصویر تثبیت‌شده تقلیل یابد. این سوگ، در برابر تاریخی ایستاده است که رنج را تقدیس، مرگ را معناگذاری، و اندوه را مدیریت کرده است.

در دی‌ماه ۱۴۰۴، آشکار شد که این زبانِ سوگ دیگر به یک منطقه یا یک فرهنگ خاص محدود نیست. آنچه در کردستان سابقه‌ای تاریخی داشت، در سراسر ایران به ضرورتی روانی و اجتماعی بدل شد. بدن‌ها، در مواجهه با مرگ‌های پی‌درپی، راهی جز حرکت نیافتند؛ نه برای رهایی، بلکه برای زنده ماندن در دل زخمی که هنوز تازه است. تصاویر این سوگ—ناقص، لرزان، ناتمام—نه سندِ پایان یک واقعه‌اند و نه آغاز یک حافظه‌ آرام. آن‌ها ما را در اکنون نگه می‌دارند؛ در وضعیتی که هنوز امکان فاصله گرفتن، داوری کردن یا زیباسازی وجود ندارد. شاید کارکرد اصلی این تصاویر، نه معنا دادن، بلکه مقاومت در برابر معناگذاری شتاب‌زده باشد.

این متن نیز، آگاهانه، به نتیجه‌ای قطعی نمی‌رسد. زیرا سوگی که هنوز زنده است، نباید به جمع‌بندی سپرده شود. آنچه می‌توان کرد، نه تفسیر نهایی، بلکه حفظ امکان دیدن، شنیدن و ایستادن کنار سوگ است؛ بدون مصادره کردن آن، بدون آرام‌سازیِ زودهنگام، و بدون فراموشی.

 

مطالب مرتبط